
ِگرم بود و فقط صداي هيچكس رو مي شد شنيد.
با پلكام چشامو خنك مي كردم .. وبا هر بار بازو بسته شدن چشام تصوير جديدي مي ديدم،
بعضي هارو نقاشي مي كردم ... و بعضي هارو فقط نگاه مي كردم...
از هركدوم يه ريزه مي كشيدم يه آدم جديدي درست مي شد،...
نقاشيم كامل بود: چشم داشت مو داشت ، دهن داشت و....
منتظر بودم پلكمو باز كنم تا تصويرمو كامل كنم....
هنوز چشاش رنگ نداشت!!!!
سرمو بالا آوردم....ديدم تصوير بعدي جلومه!
بخدا شبيه نقاشيم بود!!
يعني فقط رنگ چشاش و گوشش مونده بود تا كامل بشه!!!
گفت واسه نوشته هام جلد مي خوام...يه متن مي خواست واسه جلد تموم نوشته هاش!!
تو كاغذ هرچي مي خواست بنويسم نوشت...نگاه كردم !! ديدم پراز غلطاي جورواجور.
مثلا اسطادو با ط دسته دار نوشته بود !! يا دانش جو جدا از هم نوشته بود....
يه نگاه بهش كردم ...گفت غلطام زياده؟؟؟
اول فكر كردم واقعا غلط نوشته ...تا اينكه تيتر متنشو ديدم...
متنش اين بود سكوت!!!!!!!
درست نوشته بود... يه جورايي گفت ديگه حرف نزن ...لال شدم....
بيشتر ما آدما فقط به درست يا غلط نوشتن جمله ها نگاه مي كنيم....
اصلا نگاه نمي كنيم كه شايد علتي داشته باشه...
ديگه هيچي نگفتم.... فهميدم مي فهمه ...از من بيشتر مي فهمه..
چون اسطاداي ما اسطاداي اشتباهي ان . استاداي دسته دارن...يعني خودشون درست نيستن..
بقول علي سنتوري : برو خودتو درست كن ...
پس بخاطر همينه كه دانش جو هاي ما از هم جدان...ازهرچي درسو دانش فرارين...
رفت......نتونستم نقاشيمو كامل كنم.. اما بعدا از اون ديدمش ...
اما جرات حرف زدن نداشتم........!!!!shut up